د لــ ـر ی خ ت ه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
|
|
فرار | سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 | 0:15 آیا سرتاسر زندگی یک قصه مضحک ، یک متل باورکردنی و احمقانه نیست ؟ آیا من قصه خود را نمینویسم؟ قصه، فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است تمـام شد سحر سرافراز
ركسانا صابری آزاد شد... | دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 | 18:54 ![]() رکسانا صابری خبرنگار ایرانی- آمریکایی با حکم دادگاه تجدیدنظر امروز (دوشنبه) از زندان آزاد شد.
صالح نیکبخت وکیل مدافع خانم صابری به خبرگزاری ایسنا گفت که دادگاه تجدیدنظر حکم هشت سال زندان تعزیری موکلش را به «دو سال حبس تعلیقی» که تا پنج سال به اجرا در نخواهد آمد، کاهش داده است.عبدالصمد خرمشاهی وکیل دیگر رکسانا صابری نیز به رویترز گفته است که موکلش تا پنج سال اجازه هیچگونه فعالیت خبری در ایران ندارد. با این حال به گفته رضا صابری، رکسانا اجازه خروج از ایران را دارد. آقای صابری به آسوشیتدپرس گفته است که تا چند روز آینده به همراه رکسانا و مادرش ایران را ترک میکند. بیبیسی نیوز نیز خروج خانم صابری از زندان اوین را تائید کرده است. رنگ خـون | جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 | 15:28 تعهد | سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 | 23:57 اگر سكوت كرده بودم به خاطر او بود، و حالا اگر حرف میزنم باز هم به خاطر اوست. به خاطر ركسانا صابری.نامزد، دوست و همراهم. دختری باهوش و با استعداد که برایم همیشه قابل تحسین بوده و هست.۳۱ ژانویه بود، روز تولدم صبح تماس گرفت که برای تولدم میآید پیشم تا باهم برویم بیرون. نیامد... زنگ زدم به موبایلش. خاموش بود تا یکی دو روز نمیدانستم چه اتفاقی افتاده.به خانهاش رفتم و چون کلید خانه همدیگر را داشتیم به داخل رفتم ولی نبود... بعد از دو روز زنگ زد و گفت «منو ببخش عزیزم مجبور شدم برم زاهدان» و من هم عصبانی شدم که چرا به من نگفته؟ گفتم باور نمیکنم و دوباره گفت «ببخش عزیزم مجبور شدم» و گوشی تلفن قطع شد و منتظر تماس بعدیاش شدم و نزد و نزد. رفتم زاهدان و تمام هتلها را جستوجو کردم و چنین اسمی را نیافتند هزار جور فکر مریض کردم تا ده روز. تا اینکه از طریق پدرش فهمیدم که دستگیرش کردهاند و فکر کردم شوخی است. فكر كردم سوء تفاهم شده و دو سه روز دیگر آزادش میكنند. اما چند روز گذشت و خبری از ركسانا نشد. نگران شدم و این در و آن در زدم تا بالاخره فهمیدم چه به سرش آمده.با بغض میگویم او معصومتر و بیگناهتر از این حرفهاست. من که سالهاست او را میشناسم و لحظه به لحظه در کنارش بودهام، این حرف را میزنم. او همیشه مشغول کارهای مطالعاتی و تحقیقاتیاش بود، نه چیز دیگر.در این سالهای آشنایی، نشد یکبار جایی برود که من ندانم، یا کاری بکند که به نظرم نامعقول و نامتعارف بیاید. در پیشینه او و خانواده و اطرافیانش هم هیچ وقت نشانهای از موردی نامعقول ندیدهام.آخر چطور میشود کسی که گاهی میشد روزها از خانه بیرون نمیآمد مگر برای دیدنِ من، کسی که به شیوه ژاپنیها صرفهجو بود و گاهی به سختی هزینه زندگی و کارش را مهیا میکرد، کسی که در به در دنبال حامیای میگشت تا ناشری داخلی به او معرفی کند تا بتواند کتابش را اینجا چاپ کند، حالا متهم به جاسوسی شده؟! همهمان میدانیم ـ نه، توی فیلمها دیدهایم ـ که جاسوسها خیلی ناجنس و بلا هستند و مدام اینجا و آنجا سرک میکشند و در ضمن خیلی هم حقوق میگیرند. وجدانم در عذاب است. چون من او را به ماندن و کار کردن تشویق کردم. و حالا نمیتوانم کمکی به او بکنم. رکسانا میخواست از ایران برود. من نگهش داشتم. اوایل آشناییمان او میخواست برگردد آمریکا. دوست داشت که با هم برویم. اما من اصرار کردم که بماند تا فیلم جدیدم تمام شود.او عملاً داشت از ایران میرفت و من نگهش داشتم. حالا ناراحتم که به خاطر من ماند و دچار این ماجراها شد. خود من در این چند سال دچار افسردگی شدید شدهام. چرا؟ چون فیلمم توقیف شده و سر از بازار سیاه درآورده.به فیلم بعدیام مجوز ندادند و عملاً مرا خانهنشین کردند. اگر تا امروز تاب آوردهام به سبب حضور و کمکهای روحی او بوده. من به خاطر مجوز نگرفتن فیلمم تند و پرخاشگر شده بودم و او بود که همیشه مرا به آرامش دعوت میکرد.رکسانا میخواست از ایران برود. من نگهش داشتم. او مراقب افسردگیهای من بود. بعدها من به خاطر آنکه برای او انگیزهای ایجاد کنم تا بماند، ازش خواستم که طرح نوشتن کتابش را که مدتها در ذهن داشت شروع کند.من همراهش بودم و به خاطر دوستیها و روابطی که داشتم این در و آن در زدم و قرار و مدار گذاشتم با فیلمساز و هنرمند و جامعهشناس و سیاستمدار و دیگران. حتی خودم هم پای مصاحبهاش نشستم. کتاب سرگرمیای بود برای او تا ماندن را تحمل کند، تا من کارِ فیلمم تمام شود و با هم برویم.کتاب رکسانا کتابی معمولی بود و بههیچوجه ضد دولت ایران نبود. تمام مدارک کتاب موجود است وحتماً روزی چاپ خواهد شد و همه خواهند دید. اما آخر چرا همه سکوت کردهاند؟! همه کسانی که پای صحبت و مصاحبه با او نشستهاند و میدانند که او چقدر ساده و بیگناه است.اگر این نامه را مینویسم به خاطر این است که نگرانش هستم. نگران سلامتیاش. شنیدهام که افسرده شده و مدام گریه میکند. او خیلی حساس است. مبادا دست به اعتصاب غذا بزند.نامهام خطاب به همه دولت مردان و سیاستمداران و همه کسانی است که کاری میتوانند بکنند. تو را به خدا دست بردارید. تو را به خدا او را وارد این بازیهای بزرگان نکنید. او نحیفتر و سادهتر از آن است که بتواند در بازی شما شرکت کند تو را به خدا تمامش کنید نگذارید اینگونه مهره تبلیغاتی این جهان کثیف شود. از من بخواهید که در دادگاه او حاضر شوم و کنار پدر فرهیخته و مادر مهربانش بنشینم و به معصومیت و بیگناهی او شهادت بدهم. دختر ایرانیمان که چشمهای ژاپنی دارد و شناسنامه آمریکایی، در زندان است. وای بر من. وای بر ما! بهمن قبادی 1 / 2 / 1388 " بهترين دوران زندگيام همان روزها بود؛ هجده سالگي. عمر مدام ميگذرد اما قدرش را نميدانيد. شايد باورش براي شما مشكل باشد اما هنوز فكر ميكنم كه هجده ساله هستم" " واقعاً فكر مي كنيد ۵۸ سال زحمت براي هنر و سينما و تئاتر شوخي است؟ "
پروين سليمانی بيمار است . سينمای ايران به او مديون است ، به خاطر پيشرو بودنش به عنوان يك بازيگر زن ، به خاطر قدرت انتقال احساس غم و شادی در سكانسهای به ياد ماندنی سينما ، به خاطر اينكه تمام اين سالها اثبات كرد می تواند ماهرانه بازی كند بدون آنكه نقش اول باشد . هنری كه بسياری از مدعيان بازيگری از انجامش عاجزند . به خاطر معصوميت چهره اش و مهربانی صدايش . و بالاتر از تمام اينها به خاطر پيوند عميقش با مردم . سايه ات مستدام مـادر لبه پـرتگاه | پنجشنبه ششم فروردین 1388 | 21:30 هشدار : اگر فيلم " وقتی همه خوابيم " را نديده ايد و احتمالاً دنبال فرصتی مناسب هستيد برای تماشای تازه ترين كار بهرام بيضايی در سالن سينما از خواندن متن زير صرف نظر كنيد . ممكن است داستان فيلم لو برود . ![]() "واقعیت دو چیز است، اولا بسیار کسالتآور است و دیگر آنکه بسیار دستنیافتنی و صدمهپذیر است. نشان دادن صرف واقعیت نهتنها بسیار کسالتبار است که حتی در سینمای مستند هم غیر ممکن است. زیرا زاویهی دوربین و همه چیزهای دیگر ما را از واقعیت صرف دور میکند. علاوه بر آن در نبود آزادی چگونه میتوانیم از واقعیت سخن بگوییم " بهرام بيضايی فيلم "لبه پرتگاه" كه قرار بود به كارگرداني "بهرام بيضايی" و پس از حدود شش سال دوری اين فيلمساز از سينما ساخته شود، منتفی شد. بيضايی قرار بود پس از حدود شش سال دوری از سينما و پس از فيلم "سگ كشی" اين طرح را بسازد و پيشتر از مژده شمسايی، محمدرضا گلزار، مهران مديری، نگار فروزنده، سيد مهرداد ضيايی، سهيلا رضوی، فاطمه نقوی، نيره فراهانی، بهاره رهنما، محسن حسينی و سروش صحت به عنوان بازيگران اين فيلم نام برده شده بود . گفته می شود از مدتها پيش اختلافاتی ميان حميد اعتباريان به عنوان تهيه كننده و بهرام بيضايی به عنوان كارگردان وجود داشته است ... می گويند حميد اعتباريان به اعتبار ايرج قادری به سينما پيوند خورد ، می گويند اتحاديه تهيه كنندگان به واسطه ارقام پيشنهادی او دچار مشكل شده است تا آنجا كه با هفتمين فيلم به جمع اعضای اتحاديه وارد می شود ، می گويند سينما به سرمايه او نياز مند است ، می گويند اعتباريان برای كسب اعتباری تازه در اين سينما پيش از بيضايی سراغی هم از ناصر تقوايی گرفته است ، می گويند " اتفاق خودش نمی افتد " نخستين همكاری اعتباريان در قالب سيران فيلم بود با بهرام بيضايی كهنه كار كه با وجود وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ! اين اتفاق خودش نيفتاد ! ، می گويند سر تهيه كننده و كارگردان در پروژه " كلاه بی سر " هم بی كلاه ماند تا هر دوی آنها به "لبه پرتگاه" برسند ، می گويند در نخستين بازديد از لوكيشن ها در تپه های افسريه پای بهرام بيضايی شكست و استاد مدتی خانه نشين شد ، می گويند از آنجا كه حضور مژده شمسايی به عنوان نقش اول زن قطعی شده بود و تلاشهای تهيه كننده در اين مورد به بن بست رسيد امين حيايی به عنوان سوپراستار فيلم پيشنهاد شد و پس از او محمد رضا گلزار و پس از او ديگران ، می گويند از آنهمه نام تنها مهران مديری ست كه به احترام استاد قراردادش را سفيد امضاء می كند ، می گويند آنچه موجب خط خوردن گلزار از فهرست هنرپيشگان فيلم می شود نه اختلاف با كارگردان كه اختلاف با تهيه كننده است ! و ... تمام اينها را البته می گويند و آنچه مسلم است و تنها گفته ايست كه مورد ترديد نيست ناتمام ماندن پرونده ايست به نام"لبه پرتگاه " دو سال پس از انتشار اين خبر و هشت سال پس از موفقيت سگ كشی در اكران فرصت تماشای فيلم ديگری از بهرام بيضايی فراهم شد . بيضايی كه تمام اين مدت را سكوت كرده بود نخست تماشاگرش را چون هميشه درگير داستان معماگونه قهرمانی می كند كه اينبار از زندان آمده ای را ميزبان است ، فيلم همان است كه بايد باشد ، حركت دوربين و ديالوگها و نوع گويش بازيگران فرياد می زند كه سالن سينما در تسخير بهرام بيضايی ست . تا اينجای كار بهرام بيضايی موفق شده است ثابت كند هنوز اندكی از تواناييهايش كاسته نشده . از نيمه داستان اما فيلم ديگری آغاز می شود . حضور هدايت هاشمی در نقش نيرم نيستانی ( بخوانيد بهرام بيضايی ) و مجيد مظفری در نقش اشتهاريان ( بخوانيد اعتباريان ) داستان اوليه را كمرنگ می كند ، گرچه بهرام بيضايی می كوشد همان داستان را به عنوان قصه ای فرعی تا انتها ادامه دهد اما گويی حاشيه های سينما هميشه برای تماشاگر سينما جذاب تر است ، خصوصاً تماشاگری كه عادت به ديدن فيلم خوب ندارد . بيضايی البته معتقد است : "این فیلم تنها درباره سینما نیست. سینما بخشی از جامعه است و این فیلم مسائلی را مطرح میکند که میتواند در تمام بخشهای جامعه ما رخ بدهد" . و می گويد قصد انتقام گيری نداشته است و لبه پرتگاه تنها سندی ست برای تجربه های تلخ هميشه اش و می گويد : "فیلمنامهی «لبه پرتگاه» یکی از بیشمار تجربههای ناکام من است " ... پس از نمايش " وقتی همه خوابيم " نوشته هايی خواندم در مورد اين فيلم كه نشان از شتابزدگی و ناعادلانه ديدن آخرين ساخته بهرام بيضايی داشت . نام نقد را بر آنها نمی گذارم كه اگر چنين بود حرفی نمی ماند . پس از مسعود كيميايی و داريوش مهرجويی اينبار نوبت بهرام بيضايی ست تا اعتبارش نردبانی باشد برای آنها كه هنوز الفبای سينما را نمی دانند و زنده اند به حاشيه های سينما و گمان می كنند شاگرد خوب كسی ست كه زبان به سرزنش استاد بچرخاند . هرگز چنين نمی انديشم كه امضای هنرمندی بزرگ بر يك اثر هنری مانع نقد آن اثر می شود و مرادم هم بستن القاب به ناف امثال بهرام بيضايی نيست كه كارنامه هركس بهترين گواه است برای او . اما سخت باور دارم كه نقد منصفانه و بالاتر از آن نقد حرفه ای آدابی دارد كه اگر رعايت نشود سنگ روی سنگ نمی ماند . چه كسی ست كه نداند بهرام بيضايی از نخستين اعضای كانون نويسندگان ايران بود و چه كسی ست كه نداند او به همراه اكبر رادی و غلامحسين ساعدی پايه گذار موج نوين نمايشنامه نويسی ايران بود . مثلثی كه امروز تنها به يك ضلع زنده است ! ، و چه كسی ست كه انكار كند چهل سال فعاليت بهرام بيضايی را به عنوان يك پژوهشگر و چه كسی ست كه نداند او محكم ترين ستون تئاتر اين مملكت است ؟ با اينهمه چگونه است كه كسی از راه می رسد و می نويسد : " وقتی همه خوابيم آخر خط است " و آب از آب تكان نمی خورد ؟ و از اين دست بسيار است و حوصله می خواهد چيدن اينهمه مزخرف كنار همديگر . كاش حرمت نگاه می داشتيم برای مردی كه در هفتاد سالگی هنوز زبان سينما را انتخاب می كند گيرم به قصد انتقام يا اعتراض يا هرچه كه نامش را بگذاريد . كاش حرمت نگاه می داشتيم برای مردی كه پس از هفتاد سال هنوز كودك است ، هنوز عاشق است ، هنوز به اسطوره می ماند و هنوز نمی داند معنای لجن مال چيست ! واژه ای كه ما خوب می شناسيم . وقتی پس از پايان فيلم يكبار ديگر مردمی را ديدم كه سر و دست می شكنند برای اخراجيهای مسعود ده نمكی به ذهنم رسيد تاكيد دوربين در نمای پايانی فيلم بر چهره چهار جوان معتاد و چاقو خوردن نويسنده آن داستان فرعی آينه ايست كه بهرام بيضايی از "رگبار" تا "وقتی همه خوابيم" روبروی اجتماعش می گذارد . اعتراض ناصر تقوايی به شيوه نقد " وقتی همه خوابيم " من چرا ننويسم ؟ يا می روم كه باز هم از ( فيلم ) بيضايی بدم بيايد نخواب آروم گل بی خار و بی كينه نمی بينی نشسته گوله تو سينه ؟ آخه بارون كه نيس ، رگبار باروته سزای عاشقای خوب ما اينه ؟ ( دانشگاه اوين )
افتخاری تازه برای كمپين ! | سه شنبه چهارم فروردین 1388 | 17:38 ![]() دلم تنگه بـرادر جان ... | شنبه یکم فروردین 1388 | 16:57
Change | جمعه سی ام اسفند 1387 | 17:43
امروز می خواهم بهترین آرزوهای خود را به همۀ کسانی که نوروزرا در سرتاسر جهان جشن می گیرند تقدیم کنم. این جشن، هم یک آیین باستانی و هم زمانی برای بازآفرینی است و امیدوارم که شما از این فرصت ویژۀ سال برای بودن در جمع دوستان و خانواده بهره گیرید. پيام تبريك باراك اوباما به مناسبت نوروز ( ويدئو )
پلاس كهنه انديشه را دور بايد انداخت زمان بر مغز و پوست كهنگی می تازد امروز چه كم داريم من و تو از درخت و سنگ بی مغز زمين ای دوست بـنگــر ، بـنگــر ! زمين هم پوست می اندازد امروز... كه به تدبير تو تشويش خمار آخر شد ! | سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 | 1:17
از آن روز كه نوستالژی نخست وزير دوران جنگ برگ برنده ای بود در دستان سيد محمد خاتمی زمان زيادی نگذشته . اين حافظه ضعيف تاريخی هنوز فراموش نكرده صدای بوق ماشينها و شادمانی مردم هنگام اعلام نتايج انتخابات دومين روز خرداد را ، انصار حزب الله را ، كنفرانس برلين را ، عبدالله نوری را ، مهاجرانی را ، اصلاحيه قانون مطبوعات را ، گفتگوی تمدنها را ، كوی دانشگاه را و قتلهای زنجيره ای را . خاتمی كيهان را و خاتمی بنياد باران را ... اينكه خاتمی كه بود و چه كرد بماند ، حكايت اين بازی انتخابات دهم هم حرف تازه ای نيست . برای اين آمدن و رفتن هم هزار تفسير می توان نوشت اما من اين چند خط را تنها به نام نامی اخلاق می نويسم . می خواهم با تمام وجود باور كنم در اين خاك و دست كم در اين بيست و چند سال كه تمام عمر من است يكبار كنار نام سياست كسی هم از اخلاق گفته است . اخلاق حكم می كند كه اين ادعا را باور كنم . به بهانه هشت مارس ! | شنبه هفدهم اسفند 1387 | 0:45
"Nobisa Begam" پانزده ساله ، قربانی اسید پاشی در بنگلادش به دلیل امتناع از پذیرش درخواست ازدواج |
|